تبليغاتX
صبح نزدیک است

صبح نزدیک است

افتاب به زودی خواهد درخشید

به دلیل شرایط درسی فعلا وبلاگ رو به روز نمی کنم ، فعلا بای

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 23:57 توسط حمید|

حدودا ساعت 1.5 بود رسیدم اردکان ، بابا دیگه حال ماشین روندن نداشت، و کم کم داشت چرتش می برد ، حدودا  ساعت  3 یا 4بعد از نیمه شب بود رسیدم خونه . خسته و کوفه یه سر رفتیم توی رختخواب ، یک روز طولانی رو با مشغله های زیاد به پایان رسونده بودیم .26 شهریور 1390 بود . ادامه دارد .

نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 2:21 توسط حمید|

زیر پل سید مظفر وایساده بودیم ، با  شرجی گرم گرفته بودیم  ، این اقای شرجی اینقدر با محبت بود که تمام گرمای وجودش را به ما هدیه می کرد ، نمی دوست از کدوم در برامون بگه ، کلا خیلی بهمون حال داد ، در همین حالی که با شرجی گرم گرفته بودیم و دست بردار سر کچلمون نبود یاسر اومد ، سوار بر یک موتور سیکلت هوندا با یه پیراهن استین کوتاه سفید و مثل همیشه شاد و خندان ، بعد از یه روبوسی مفصل افتادیم به حرکت رفتیم به سمت خونه اش ، خونه یاسر تا پل سید مظفر کلا یه خیابان فاصله داشت ، از خیابان که گذشتیم رسیدم به  خانه یاسر بود ، خونه ای که هر وقت یادم میاد یاد خونه ننه می افتم . خونه ای که دارای یک اشپزخانه و یک اتاق سه در چهار و یک اتاق نشیمن یا حال بهتر بگیم که به زور پنج نفر در اون جا می گرفت ، کلا یه خونه ی مجردی و خیلی جمع و جور بود .یا ورود از درب ورودی یک حیاط کوچک که به زور 3*3  مساحت داشت نمایان می شد که نصف این مساحت هم اشغال شده توسط کولر و سایر وسایل اضافی ، با ورود به خانه ناگهان وارد باغ فردوست شدم ، طراوت کولر گازی گونه های هر ادمی رو نوزاش می کرد ، طراوت بهشتی که ادم رو یاد اردیبهشت ماه یاسوج میاندازه .با ورود به خانه اش با استقبال عیال خانه روبرو شدیم ، چه جوری بگم اینگار دقیقا توی بردنگان و سادات اباد بودم ، زوج جوانی که با دیدن هر کدوم از اقوام در شهر غریبی اینگار دنیا رو به انان هدیه می دادیم .بعد از کلی پذیرایی صبحانه خوردیم و نیم ساعت خوابیدیم ،  بعد از خواب سراغ دانشگاه رو از یاسر گرفتیم ، یاسر فقط می دونست توی کیلومتر 10 جاده مینابه ولی تا بحال نرفته بود (این رو بگم، ندونستن ادرس دانشگاه  اصلا چیزی عجیب نبود ، خیلی از بندری های هم کلاسی ام تا قبل از اومدن به دانشگاه تا حالا به دانشگاه هرمزگان نرفته بودن )تصمیبم بر ان شد که سالار را نبریم و با تاکسی بریم ، پس اومدیم سر کوچه و با کرایه کردن یه خودروی پراید به سمت دانشگاه هرمزگان حرکت کردیم ، اون وقت نمی دونستم از چه مسیری داریم می ریم دانشگاه ولی بعدا فهمیدم که از بلوار امام حسین رفتیم فلکه میناب و از اونجا به سمت دانشگاه هرمزگان که در ده کیلومتری جاده مینابه حرکت کردیم . بعد از پشت سر گذاشتن پیچ قبل از نهالستان باغو ، اداره منطقه ای اب شهر بندرعباس و ساختمان های سفید دانشگاه که بعدا فهمیدم اون ساختمان های، دانشکده مهندسی بوده ، نمایان شد ، بعد از گذشتن از پلیس راه به دانشگاه هرمزگان رسیدیم ، پرچم سه رنگ جمهوری اسلامی و دانشگاه هرمزگان چشم هر بیننده ای را به خود جلب می کرد ، بعد از طی کردن حدوا پنجاه متر به درب اصلی دانشگاه رسیدیم ، از درب نقلیه وارد دانشگاه شدیم چون از درب اصلی اجازه ورود نداند . از ماشین که پیاده شدیم دوباره اقای شرجی تشریف نازنینش رو اورد ، هر چی می کردم این دوست عزیز ما رو ول کنه ولی اینگار دست بردار نبودند ، به خاطر همین اقای شرجی دانشگاه هرمزگان هیچ وقت نمی تواند ستاد استقبال تشکیل بده ، شرجی بیداد میکنه ، توی سایر دانشگاهها با ورود به دانشگاه ستاد استقبالی وضعی ، تشکیلاتی وجود داره ولی توی دانشگاه هرمزگان از این حرفها خبری نبود . فقط یه پارچه سبز مایل به زرد رنگ زده بودند به سمت محل ثبت نام که بعدا های فهمیدم ساختمان علوم پایه جدید دانشگاه هرمزگان یا همون فارابیه . اقای شرجی تا دم در ما رو همراهی کردند و هر چی تعارف کردیم که بفرمایید داخل ولی گفتن بیرون بهتره و نیومدن داخل با باز  شدن درب ورودی که دم در دفتر دکتر مقدری باز میشه  یه دفعه طراوت باد کولر عرق شرجی بروی پیشانی ما رو زدود .داخل سالن مملو بود از جمعیت صفر کیلومتر ها ، اونجا با اقای دهقانی که از کارکنان حراست دانشگاه است اشنا شدم ، یه کد ورود به من داد و بر اساس شماره وارد می شدیم و ثبت نام می کردیم ، حدوا شماره صد و هفتاد نوبت من بود ، پس برای کپی گرفتن از یکی از مدارکم راهی محوطه گرم دانشگاه شدم ، اونجا با یه بنده خدایی روبرو شدم و سراغ زیراکس دانشگاه رو گرفتم جوابی که بهم داد این بود ، این دانشگاه دوتا مشکل داره یکی اب خوردن و یکی زیراکس ، بعد با یه اشاره به یک کانکس که حدودا  چهارصد متر تا ما فاصله داشت کرد ، حرکت کردم ،به سختی خودم رو به کانکس رساندم  ، داخل زیراکسی دو تا صفر کیلومتر دیگه هم بود ،   اسمشان رو پرسیدم یکیش که هیکلی نسبتا  بلند و و موهای فرفری و عینک خوشکلی رو چشماش بود گفت محمد، محمد رهنما ولی راهنما اصلشه و اون یکی پسر که صورتی سبزه و استخوانی داشت و ارام صحبت می کرد و لباس ساده و منظم تنش بود گفت سعید منفرد ، گفتم اهل کجایید گفتن داراب ، رضا انصاری رو هم همون جا دیدم ، اهل کوهمره یا کم اره بود ،  بعد من خودم رو بهشون معرفی کردم . با هم قرار گذاشتیم اگه خواستیم اتاق بگیریم با هم باشیم   ، به فارابی برگشتم ، کم کم نوبت من شد ، وارد شدیم ، اتاقی بزگ بود که در ردیف های متفاوت افرادی نشسته بودند که افراد رو ثبت نام می کردنند ، من رفتم پشت میزی که یک خانم نشسته بود ، خانمی که  بعدا ها فهمیدم فامیلیش قیاسیه و از کارکنان اموزش دانشگاه بود .بعد از ثبت نام دانشگاه و گرفتن کارت موقت دانشجویی همراه پدر به بندر عباس برگشتیم .   خسته بودیم  ، اینگار کوه را کنده بودیم ، نهار خوردیم و نمی دونیم کجا رفتیم ، تخت خوابیدیم . عصر که از خواب بلند شدیم بابا نظرم رو در مورد رفتن به یاسوج پرسید هر چند نظرش بر ان بود که بمونم و یه هفته دیگه برم دانشگاه ولی دلم برای یاسوج و تمام زیبایی هایش لک زده بود ، نظر رو گفتم و اون هم پذیرفت ، و حدوا ساعت 5 بعد ظهر از بندر عباس حرکت کردیم و از همون راهی که اومده بودیم برگشتیم یاسوج. ادامه دارد . 

نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 2:23 توسط حمید|

حدودا حوالی اذون صبح بود که تلفن خونه زنگ خورد ،  توی  خواب خوش بودم که ایمان اومد بالای سرم و بهم گفت شماره و کد رهگیریت رو بده ، گفتم واسه کیه ؟گفت واسه علی ، گفتم این موقع صبح چرا؟گفت :الان دانشگاه شیرازه و دسترسی به اینترنت داره و میگن جواب رو زدن ، ما هم کد رهگیری رو دادیم و علی از اونطرف وارد سایتش کرد ، در این چند لحظه که صفحه سایت لود می شد ، قلبم به شدت شروع به زدن کرد ، استرس اینکه کجا  قبول خواهم شد به شدت اذیتم می کرد، صفحه لود شد ، جواب اومد بالا ، سخت افزار  روزانه بندرعباس.خوشحال شدم ولی از اینکه اونرو بروز بدم خوداری کردم ، ولی در پوستم نمی گنجیدم. صبح زود همراه وحید رفتیم و یه کله پارچه مشت خریدم و زدیم به بدن و افتادیم به راه و جمع اوری مدارک مورد نیاز واسه دانشگاه .رفتیم مدرسه و مدارک رو از  مسئولین مدرسه گرفتیم و رفتیم حوزه نظام وظیفه واسه دفترچه خدمت ، تا حوالی ظهر درگیر پلیس بعلاوه ده شهرمون بودیم ، از بس این حوزه شلوغ بود که نگو ، بعد از کلی تلاش و مجاهدت توانستیم از هفت خوان پلیس به علاوه ده بزنیم بیرون . دیگه تمام مدارکم تقریبا  کامل بود و اومدیم خونه تا خوان بعدی رو که  ثبت نام اینرنتی  بود رو  انجام بدیم ، رفتیم روی سامانه اموزشی گلستان و طبق دستور العمل گفته شده در سایت اقدام کردیم ولی با کمال تعجب سیستم کد ما رو نمی پذیرفت !به معنای واقعی کلمه :گاومون زائید !! حالا چیکار کنیم ؟ با خودم فکر کنم که شاید من بلد نیستم درست وارد سیستم بشم ! پس جول و پلاسم رو گذاشتم زیر بغلم و رفتم به کافی نتی در خیابان فردوسی ! اونجا هم  با کمک صاحب کافی نت کلی تلاش کردیم ولی بازهم نشد ! چند تا کافی نت دیگه هم رفتم ، ولی همون آش بود و همون کاسه ! ناامید از دنیا و خودم ، با لب و لوچه ای اویزون رفتم خونه و دستاوردهای تلاشم رو با خوانواده در میون گذاشتم ، اونها هم رفتند و کلی کافی نت  رو گشتن ولی جواب همون بود که خودم دیده بودم ، نهایتا تصمیم بر ان شد که روز 25 شهریور ، پیش از موعد ثبت نام قانونی بیام دانشگاه و کارها رو از طریق دانشگاه پیگیری کنیم . سرانجام روز موعد فرا رسید ! همراه با پدر بزگوار سوار بر سالار راهی سرزمین افتاب و شرجی شدیم . از مسیر لار جهرم عازم بندر شدیم . مسیری طولانی  که هرچه به سمت جنوب می رویم از پوشش گیاهی و خنکی هوا کاسته میشود  بر گرمی هوا و وسعت بیابان افزوده میشود . در مسیر بندر از شهر های شیراز ، جهرم و لار و...گذشتیم. زمانی که از شهر جهرم می گذشتیم تابلوی خوشامد گوییی تیپ 33  هوابرد خودنمایی می کرد  . جهرم رو شهری با مرکبات و باغات لیموی فراوان یافتم . از جهرم  گذشتیم و به شهر قدیمی و باستانی لار رسیدم . لار شهری است در جنوب شرقی استان فارس شهری با اب و هوای گرم و خشک  و با مردمانی سخت گوش ، دین دار با ویژگی خاص خود که اون هم قناعت پیشه بودن اونهاست .  لار شهری با قدمت بسیار طولانی که از گذشته در قلب خود دارای گنجینه های فرهنگی بسیاری است و در ورودی شهر لار باید از یک مسیر تنگه مانند که در مدخل ورودی شهر قرار داره بگذریم . درشهر لار گشتی کوچک زدیم ، از ویژگی های شهر لار می تونم به دوتا چیزش اشاره کنم :یکی تعداد زیاد موتورسیلکت و یکی هم تمیزی معابر این شهر  ، به دنبال پیدا کردن پمپ بنزین  از بلوار امام خمینی این شهر گذشتیم ،  گلوی سالار رو با مقداری بنزین طراوت بخشیدیم  ، سالار که بنزین رو نوش جان کرد ، سوار بر ان شدیم و به سوی سرمین افتاب لگام کشیدیم.یاسر هم مرتبا رو خطمون بود و مرتب تماس می گرفت.اولین بارم بود که قدم در این سرزمین ناشناخته می گذاشتم .نزدیکی های بندر خمیر احساس کردم که اینگار بدنم به عرق نشسته ، هر چه به بندر نزدیک تر میشدیم بر شدت ان افزوده می شد .از فاصله های دور دکل های اسگله شهید رجائی توجه هر بیننده ای رو به خود جلب می کرد از کنار اسکله شهید رجائی که در غرب شهر بندعباس قرار داره  گذشتیم ، جاده پر از ماشین سنگین بود . خونه یاسر سید مظفر بود .زیر پل سید مظفر ایستادیم تا با یاسر هماهنگ کنیم .زیر پل  سید مظفر اولین جایی از استان هرمزگان بود که  ، پا بر روی خاکش می گذاشتم.همین که از از ماشین خارج شدم حس کردم توی حموم هستم ، سریع خودم رو انداختم توی ماشین . و به بابا گفتم بیا از همون راهی که اومدیم برگردیم . پدر خندید و هیچ نگفت.لحظاتی بعد یاسر امد و همراه او به خانه اش رفتیم. 25 شهریور ماه 1390 بود . این سراغاز اومدن من به استان هرمزگان بود.استانی که در خنک ترین روزهای سال هوایی حدود 20 درجه سانتی گراد داره .استانی که مردمش ، به گرمی شرجیشون هستند ، ادامه دارد

نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 18:42 توسط حمید|

اخرش به خودم قبولوندم که داشتن یه وبلاگ به درس و کار ادم هیچ ضرری نمی زنه و تا حدودی هم از بار روانی کارهای روزانه ادم  هم کم میکنه ، بعد از کلی تلاش و کوشش تونستم این نام کاربری رو واسه وبلاگم به ثبت برسونم ، و حالا اومدم که از این به بعد  با هم باشیم و نگذاریم که هیچ عاملی رشته ی بین ارتباطمون رو قطع کنه.انشالله 

نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 3:40 توسط حمید|

به نام حضرت دوست، که هر چه هست هم اوست.

به نام خالق زمین و زمان، که مهر مادرانه اش گستراننده امن است و امان.

او که بر ستایشگرانش رحمت و توجه مدام دارد، هر چند تمام کاینات از جهت ستایش دمادم او دوام دارد.

خدایا؛ بر من پدری و مادری و استاد، هم آفریده ای مرا از نیستی، هم تکاملم داده ای از پستی و هم مرا از وجود پاکت آگاه نموده ای تا پای نهم بر تارک هستی.

خدایا؛ باشد که به قلب من درآیی تا تو را با تمام قلبم ستایش کنم. ستایش تنها سزاوار توست، پس ستایشم آموز که به خود این ندانم.

خدایا در توجهم چه جای دهم که هر چه هست تویی؛ پس توجهم را با ذات اقدست به یگانگی رسان تا از عدم به هستی پای نهم و از هستی به مستی و از مستی به فنا.

مرا از اوهام رهایی بخش، از حماقتم برهان و با نور حقیقتم یکی ساز؛ تا نور روح مشعل وار راه تاریک جستجو را روشنی بخشد و این روح پاک، در اقیانوس بی انتهای بالاتر از وصف اوصاف تو؛ غرقه بی خویشی گردد.

آمین.

نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 3:30 توسط حمید|

اعوذ بالله من الشیطان رجیم
بسم الله الرحمن الرحیم 
اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَ تُمَتِّعَهُ فيها طَويلا
برحمتک یا ارحم الراحمین
******
اعوذ بالله من الشیطان رجیم
بسم الله الرحمن الرحیم 
اِلهى عَظُمَ الْبَلاءُ وَ بَرِحَ الْخَفآءُ وَ انْکَشَفَ الْغِطآءُ
وَ انْقَطَعَ الرَّجآءُ وَ ضاقَتِ الاَْرْضُ وَ مُنِعَتِ السَّمآءُ 
وَ اَنْتَ الْمُسْتَعانُ وَ اِلَیْکَ الْمُشْتَکى وَ عَلَیْکَ الْمُعَوَّلُ
فِى الشِّدَّةِ وَ الرَّخآءِ اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّد وَ الِ مُحَمَّد
اُولِى الاَْمْرِ الَّذینَ فَرَضْتَ عَلَیْنا طاعَتَهُمْ وَ عَرَّفْتَنا بِذلِکَ 
مَنْزِلَتَهُمْ فَفَرِّجْ عَنّا بِحَقِّهِمْ فَرَجاً عاجِلا قَریباً کَلَمْحِ الْبَصَرِ
اَوْ هُوَ اَقْرَبُ یا مُحَمَّدُ یا عَلِىُّ یا عَلِىُّ یا مُحَمَّدُ اِکْفِیانى 
فَاِنَّکُما کافِیانِ وَ انْصُرانى فَاِنَّکُما ناصِرانِ یا مَوْلانا یا صاحِب
الزَّمانِ الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ اَدْرِکْنى اَدْرِکْنى اَدْرِکْنى 
السّاعَةَ السّاعَةَ السّاعَةَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ
یا اَرْحَمَ الرّاحِمینَ بِحَقِّ مُحَمَّد وَ الِهِ الطّاهِرینَ
آمین یا رب العالمین

نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 3:26 توسط حمید|


آخرين مطالب
» STOP
» ز مثل زادگاه
» ورود به الکاتراز
» ورود به سرزمین افتاب و شرجی
» به نام خدا
» ه نام حضرت دوست، که هر چه هست هم اوست.
» 
Design By : Pars Skin