صبح نزدیک است
افتاب به زودی خواهد درخشید
حدودا حوالی اذون صبح بود که تلفن خونه زنگ خورد ، توی خواب خوش بودم که ایمان اومد بالای سرم و بهم گفت شماره و کد رهگیریت رو بده ، گفتم واسه کیه ؟گفت واسه علی ، گفتم این موقع صبح چرا؟گفت :الان دانشگاه شیرازه و دسترسی به اینترنت داره و میگن جواب رو زدن ، ما هم کد رهگیری رو دادیم و علی از اونطرف وارد سایتش کرد ، در این چند لحظه که صفحه سایت لود می شد ، قلبم به شدت شروع به زدن کرد ، استرس اینکه کجا قبول خواهم شد به شدت اذیتم می کرد، صفحه لود شد ، جواب اومد بالا ، سخت افزار روزانه بندرعباس.خوشحال شدم ولی از اینکه اونرو بروز بدم خوداری کردم ، ولی در پوستم نمی گنجیدم. صبح زود همراه وحید رفتیم و یه کله پارچه مشت خریدم و زدیم به بدن و افتادیم به راه و جمع اوری مدارک مورد نیاز واسه دانشگاه .رفتیم مدرسه و مدارک رو از مسئولین مدرسه گرفتیم و رفتیم حوزه نظام وظیفه واسه دفترچه خدمت ، تا حوالی ظهر درگیر پلیس بعلاوه ده شهرمون بودیم ، از بس این حوزه شلوغ بود که نگو ، بعد از کلی تلاش و مجاهدت توانستیم از هفت خوان پلیس به علاوه ده بزنیم بیرون . دیگه تمام مدارکم تقریبا کامل بود و اومدیم خونه تا خوان بعدی رو که ثبت نام اینرنتی بود رو انجام بدیم ، رفتیم روی سامانه اموزشی گلستان و طبق دستور العمل گفته شده در سایت اقدام کردیم ولی با کمال تعجب سیستم کد ما رو نمی پذیرفت !به معنای واقعی کلمه :گاومون زائید !! حالا چیکار کنیم ؟ با خودم فکر کنم که شاید من بلد نیستم درست وارد سیستم بشم ! پس جول و پلاسم رو گذاشتم زیر بغلم و رفتم به کافی نتی در خیابان فردوسی ! اونجا هم با کمک صاحب کافی نت کلی تلاش کردیم ولی بازهم نشد ! چند تا کافی نت دیگه هم رفتم ، ولی همون آش بود و همون کاسه ! ناامید از دنیا و خودم ، با لب و لوچه ای اویزون رفتم خونه و دستاوردهای تلاشم رو با خوانواده در میون گذاشتم ، اونها هم رفتند و کلی کافی نت رو گشتن ولی جواب همون بود که خودم دیده بودم ، نهایتا تصمیم بر ان شد که روز 25 شهریور ، پیش از موعد ثبت نام قانونی بیام دانشگاه و کارها رو از طریق دانشگاه پیگیری کنیم . سرانجام روز موعد فرا رسید ! همراه با پدر بزگوار سوار بر سالار راهی سرزمین افتاب و شرجی شدیم . از مسیر لار جهرم عازم بندر شدیم . مسیری طولانی که هرچه به سمت جنوب می رویم از پوشش گیاهی و خنکی هوا کاسته میشود بر گرمی هوا و وسعت بیابان افزوده میشود . در مسیر بندر از شهر های شیراز ، جهرم و لار و...گذشتیم. زمانی که از شهر جهرم می گذشتیم تابلوی خوشامد گوییی تیپ 33 هوابرد خودنمایی می کرد . جهرم رو شهری با مرکبات و باغات لیموی فراوان یافتم . از جهرم گذشتیم و به شهر قدیمی و باستانی لار رسیدم . لار شهری است در جنوب شرقی استان فارس شهری با اب و هوای گرم و خشک و با مردمانی سخت گوش ، دین دار با ویژگی خاص خود که اون هم قناعت پیشه بودن اونهاست . لار شهری با قدمت بسیار طولانی که از گذشته در قلب خود دارای گنجینه های فرهنگی بسیاری است و در ورودی شهر لار باید از یک مسیر تنگه مانند که در مدخل ورودی شهر قرار داره بگذریم . درشهر لار گشتی کوچک زدیم ، از ویژگی های شهر لار می تونم به دوتا چیزش اشاره کنم :یکی تعداد زیاد موتورسیلکت و یکی هم تمیزی معابر این شهر ، به دنبال پیدا کردن پمپ بنزین از بلوار امام خمینی این شهر گذشتیم ، گلوی سالار رو با مقداری بنزین طراوت بخشیدیم ، سالار که بنزین رو نوش جان کرد ، سوار بر ان شدیم و به سوی سرمین افتاب لگام کشیدیم.یاسر هم مرتبا رو خطمون بود و مرتب تماس می گرفت.اولین بارم بود که قدم در این سرزمین ناشناخته می گذاشتم .نزدیکی های بندر خمیر احساس کردم که اینگار بدنم به عرق نشسته ، هر چه به بندر نزدیک تر میشدیم بر شدت ان افزوده می شد .از فاصله های دور دکل های اسگله شهید رجائی توجه هر بیننده ای رو به خود جلب می کرد از کنار اسکله شهید رجائی که در غرب شهر بندعباس قرار داره گذشتیم ، جاده پر از ماشین سنگین بود . خونه یاسر سید مظفر بود .زیر پل سید مظفر ایستادیم تا با یاسر هماهنگ کنیم .زیر پل سید مظفر اولین جایی از استان هرمزگان بود که ، پا بر روی خاکش می گذاشتم.همین که از از ماشین خارج شدم حس کردم توی حموم هستم ، سریع خودم رو انداختم توی ماشین . و به بابا گفتم بیا از همون راهی که اومدیم برگردیم . پدر خندید و هیچ نگفت.لحظاتی بعد یاسر امد و همراه او به خانه اش رفتیم. 25 شهریور ماه 1390 بود . این سراغاز اومدن من به استان هرمزگان بود.استانی که در خنک ترین روزهای سال هوایی حدود 20 درجه سانتی گراد داره .استانی که مردمش ، به گرمی شرجیشون هستند ، ادامه دارد .
به نام حضرت دوست، که هر چه هست هم اوست.
به نام خالق زمین و زمان، که مهر مادرانه اش گستراننده امن است و امان.
او که بر ستایشگرانش رحمت و توجه مدام دارد، هر چند تمام کاینات از جهت ستایش دمادم او دوام دارد.
خدایا؛ بر من پدری و مادری و استاد، هم آفریده ای مرا از نیستی، هم تکاملم داده ای از پستی و هم مرا از وجود پاکت آگاه نموده ای تا پای نهم بر تارک هستی.
خدایا؛ باشد که به قلب من درآیی تا تو را با تمام قلبم ستایش کنم. ستایش تنها سزاوار توست، پس ستایشم آموز که به خود این ندانم.
خدایا در توجهم چه جای دهم که هر چه هست تویی؛ پس توجهم را با ذات اقدست به یگانگی رسان تا از عدم به هستی پای نهم و از هستی به مستی و از مستی به فنا.
مرا از اوهام رهایی بخش، از حماقتم برهان و با نور حقیقتم یکی ساز؛ تا نور روح مشعل وار راه تاریک جستجو را روشنی بخشد و این روح پاک، در اقیانوس بی انتهای بالاتر از وصف اوصاف تو؛ غرقه بی خویشی گردد.
آمین.
| Design By : Pars Skin |
